در مسیر آسمان

در مسیر آسمان

وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا
فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ
فَنَادَى فِی الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ
سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ ...

فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ
وَکَذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ ...

و ذو النّون را، آن گاه که خشمناک برفت و پنداشت که هرگز بر او تنگ نمى‏گیریم.
و در تاریکى فریاد سر داد : هیچ خدایى جز تو نیست، تو منزه هستى و من از ستمکاران هستم.

دعایش را مستجاب کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را اینچنین مى‏رهانیم.


( سوره انبیا 87 و 88 )

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
نویسندگان

۱۶:۵۳۲۴
مهر

این پیاده رویِ میلیونی اربعینِ حسینی ...

این اتحاد بین المللی که بین مستضعفین شکل گرفته ...

این آل صعودی که حکومتش از هر زمانِ دیگه ای متزلزل تر شده ...

23 سال آینده ای که چیزی به نام رژیم صهیونیستی وجود نداره ...

اروپایی که پر شده از مشکلات و کشمکش های داخلی ...

امریکایی که آخرین تیرِ ترکشش که همین تحریم ها بود هم که به سنگ خورد ...

و ایرانی که روز به روز قدرتمند تر میشه ...

و اگه یه همّت کوچیک دیگه بکنه و اقتصادشو از نفت بی نیاز کنه تبدیل میشه به ابرقدرت جهان ...


احساس می کنم که ظهور خیلی نزدیکه ...

و من چقدر خودمو آماده کردم ؟

حالا باید چیکار بکنم ... ؟

آقای گوارا
۱۸:۰۸۲۱
مهر

بالاخره سفرمون با آقای میم تموم شد و برگشتم خونه . واقعا میم روزیِ خدا بود . چقدر با هم زود جفت و جور شدیم و چقدر هماهنگ بودیم خدا رو شکر ... با این که اون بچه تهرون بود و تهرونی صحبت می کرد و من با همون لهجه ی ترکیبی مشهدی و بجنوردی !! طریق الحسین یجمعنا ...


+ فردا پس فردا هم که ان شاالله باز می گردم به آغوش خانواده [لبخند]

+ میم میگه اصلا انتظار نداشتم که گوارا یکی مثل من باشه . می گم میم جان خب فضای مجازی همینه دیگه [لبخند]

+ دعا گوی دوستان بودیم . از دوستانی که هنوز نرفتن و می خوان برن التماس دعا دارم ... 

+ راهیان کربلا پیشنهاد می کنم برین مهران . چزابه و شلمچه وسیله کم پیدا میشه و گرون .

آقای گوارا
۲۰:۳۲۱۶
مهر

به روشنا می گم : " وقتی زنگ می زنم و صدای پسر رو می شنوم که با یک حالت درماندگی و غم عجیبی "بابایی" صدام می کنه و میگه بیا منو ببر خونه ، خیلی دلم براش می سوزه . کاش الآن کنارش بودم ... "

و روشنا بهم می گه : " بچه های شهدای مدافع حرم ک رفتن و شهید شدن مگه بچه هاشون باباشونو دوس نداشتن و براش گریه نکردن؟ اما هدف باباهاشون مهم تر بود از دل بچه ها ... " . روشنایی که می دونم خودش دلش بیشتر از بچه ها هوای خونه و زندگیشو کرده ... وقتی روشنای امروز رو با روشنای 6 سال پیش مقایسه می کنم بهش غبطه می خورم ... همون روشنایی که نگران بودم مانعِ رشد من باشه حالا می بینم که گوی سبقت رو بد جوری از من ربوده ! خدایا برام حفظش کن ...

+ ما شاالله لا حول و لا قوة الّا بالله ...

+ همسفرمونم که جور شد . آقای میمِ عزیز :) انشاالله فردا صبح راهی می شیم . حلال کنید...

آقای گوارا
۱۶:۴۰۱۳
مهر

نمی دونم چرا خیلی چیزی به ذهنم نمیرسه . شاید چون انتخابِ خیلی چیز ها دست من نبوده و دست تقدیر زندگیم رو شکل داده . همون دستی که من رو در جوار امام رضا به این دنیا آورد . همون که تعیین کرد که یک شیعه ی دوازده امامی باشم . همون که من رو به دبیرستان آینده سازان برد و با دوستانی آشنا کرد که باعث تغییر مسیر زندگی من شدن . همون دستی که روشنا رو به عنوان اولین و آخرین گزینه سرِ راه من قرار داد . همون دستی که به من اشاره کرد و دستور هجرت داد ... همون دستی که ... بگذریم ...

اما خب این وسط اشکالاتی هم وجود داشته . دست تقدیر همه چیز نیست و خیلی جاها اختیار ما آدم هاست که کار رو برامون سخت می کنه . من امروز نقاط ضعفی دارم که اگر نبود به نظر خودم می تونستم چندین برابر اینی که هستم کارایی و پیشرفت داشته باشم . و عواملی باعث ایجاد این نقاط ضعف شد که کاش متوجهشون بودم ... :


گوارا حواست باشه ، وقتی درساتو خوندی و مشقاتو نوشتی نشین پشت کامپیوتر ، برو تو کوچه با بچه ها فوتبال بازی کن !

گوارا تابستونا نمون تو خونه . برو سرِ یه کاری یا یه کلاسی . برو و دنیای پیش روت رو بشناس !

گوارا ؟! تا حالا به مامانت گفتی که دوستش داری ؟ تاحالا دستشو بوسیدی ؟! پدرت چی ؟ گوارا بدون اگه الان این کار رو نکنی و از الآن براشون جا نندازی که همچین رفتاری از گوارا ممکنه سر بزنه ، بعدا دیگه کار خیلی سخت میشه ...

گوارا مراقب نگاهت باش ، مراقب گوشِت باش . اینا دروازه های دلت هستن ، خیلی مراقبشون باش ...

گوارا ممکنه خانوادت مانعت بشن . ممکنه شرایط زندگی تو رو به سمت های دیگه ای هدایت کنه . با شرایط بجنگ و طوری باش که درسته ...


ممنونم از خانم مبهم بابت دعوت بنده به این چالش .

راه اندازی چالش توسط : سید جواد


آقای گوارا
۱۷:۴۲۰۹
مهر

من متاسفانه خیلی آدم تلفنی ای نیستم . یعنی بلد نیستم زنگ بزنم به روشنا و درست و درمون صحبت کنم . بیشتر دوست دارم براش بنویسم (پیامک) تا این که بخوام حرف بزنم . کلا من و نوشته هام فاصله داریم با هم . من این طوریکه این جا می نویسم حرف نمی زنم . من یه مشهدیم که خونِ شهرِ x تو رگامه !! حالا اگه تانستی بگی شهر x کجایه ینی خیلی لهجه ها رِ مِفهمی ! بگذریم ...

می خوام بگم که اگه برای روشنا می نویسم و به قول معروف قربون صدقش می رم خیلی هنرِ گفتن این حرف ها رو جلو روش ندارم ... این یه مقدار مربوط می شه به ژنتیک و فرهنگ خانوادگی مون . ( البته در طول مدت این 6 سال انصافا پیشرفت داشتم )

چه برسه حالا که برادرم هم اینجاست و جلوی روی اون که اصلا نمی تونم درست و درمون حرف بزنم با روشنا !

آقای گوارا
۰۹:۴۱۰۷
مهر

پار سال به خاطر پول نداشتن مقدمات سفر رو فراهم نکردم  و گذاشتم به دقیقه ی نود . خدا رو شکر همون دقیقه ی نود کار ها انجام شد و هر طور شد خودمو رسوندم به این سفر . باز امسال وضع برعکس شد پول جور شده خدا رو شکر . اما چیزی که هست اینه که به هرکی می گم بیا بریم کربلا با یک حالت خسته ی بیحالی می گه نه .. . . .

همین الآن به ذهنم زد که یه نفر هست که می تونم باهش همسفر بشم . اما می دونم بیچارم می کنه ... پارسال خیلی اتفاقی باهش همسفر شدم . با ماشین من رفتیم و برگشتیم و کلا با هم بودیم . تن و بدن مریضی داشت . تند تند خسته می شد . تند تند به " چای " و " دستشویی " احتیاج پیدا می کرد و اگه چای خونش کم میشد می زد به گوشش !!! من که نفهمیدم چه ربطی به گوش داره . به شدت سرمایی بود . کلا با پوشش اسکیمو ها اومده بود و یه کوله داشت پُر لباس گرم ! از طرفی حالِ حمل کوله ی به اون سنگینی رو نداشت و کلی از مسیر من کولش رو براش آوردم .


نمی دونم چه کنم ... حتی به رفقای بیانی هم فکر کردم اما می دونم که اونا رفقای خودشون رو دارن . اگه کسی تنها بود منم تنهام ...

آقای گوارا
۲۳:۲۳۰۵
مهر
هی از شعرِ ما تعریف کردین حالا هرچی به قریحه م فشار میارم چیزی از خودش دَر وَ نمی کنه ! [لبخند]
خلاصه ی اون چیزی که می خواستم در قالب شعر بگم همین یه جمله است : رقیه ، محمد حسین ، روشناااااا دلم براتون تنگه :(((

+ چهار منهای سه ، یعنی قراره تا دو هفته و شاید هم یه ماه در فاصله ی 1000 الی 3000 کیلومتری خانوادم باشم ....
آقای گوارا
۱۱:۲۰۰۱
مهر

همش گفتم آخرش اسم این دختر خانم دقیقه نود مشخص میشه . دقیقه ی نود هم شد حتی وقت ها تلف شده هم رد شد اما اسمش مشخص نشد ! تا این که بالاخره در وقت های اضافه رسیدیم به اسم "رقیه" :)


آقای گوارا
۲۰:۲۴۲۹
شهریور

چشم هایم دروغ می گویند 

سارق اشک ها هستند

جرم دل از دروغ می شویند

راه آب از سر دلم بستند


یک نفر گفت ، چشمانت

می شکافد به هرکجا نگری

گفتم ای دوست چشم برّنده

می کند در دل کسی اثری ؟


دل او ، آه ، خوش به حالِ دلش ...

با نگاهش چقدر هم سخن است

حرفِ دل در نگاهِ او پیداست

اشک هایش چو آب بر چمن است


ما جرای دلِ من و دل او

مثلِ زندانی و ملاقاتی است

حیف ، گوشیِ سمتِ زندانی

یا خراب است یا که اسقاطی است !


آقای گوارا
۱۲:۲۹۲۷
شهریور

انگار هوای این خونه  آلوده ست به ویروسِ رکود ، سکوت ، خاموشی و بی حرکتی ... 

اینجا موندن خطرناکه ... باید دست داداشمو هم بگیرم با هم بریم کتابخونه .

آقای گوارا